خلوت نوشت

خلوت نوشت                                  
......

۱۳۸۷ خرداد ۱۱, شنبه

یه جا رفته بودیم مهمونی آقای خونه وقتی داشت در مورد خانومش حرف میزد هی میگفت "عیال" من دیگه تو آخرای موقعی که اونجا بودیم کم مونده بود بزنم طرفو نمیدونم چرا نسبت به این کلمه آلرژی دارم

خلوت نوشت  ||  ۱۳:۵۹||

۱۳۸۷ خرداد ۱۰, جمعه

فکر کن؟ رستوران 469 ای که برای من سراسر خاطرات تلخ و مزخرف بود از دیشب تبدیل به یکی از مکانهای سراسر آمیخته با خاطرات شیرین من و همسر شد مرسی عزیزم :X

خلوت نوشت  ||  ۵:۴۴||

۱۳۸۷ خرداد ۷, سه‌شنبه

تو گیج و ویج از خود گم شدن ها
من از من مردم و پیدا شدم باز

خلوت نوشت  ||  ۱۳:۰۳||

۱۳۸۷ خرداد ۶, دوشنبه

رفته بودم دانشگاه هم یه سری به دوستم بزنم و هم یاد خاطره ها بکنم و ادامه کارهای تموم نشدنی فارغ التحصیلی رو بکنم که اینقدر تو کارای اداری خستم کردن و اینو اونورم کردن که پشیمون شدم از یاد خاطره ها کردن هر دفه که اینجوری اذیت میشم هی انگیزه هام برای ادامه تحصیل نابود میشه :(

خلوت نوشت  ||  ۱۷:۳۳||

۱۳۸۷ خرداد ۵, یکشنبه

یه کاری کن که می تونی
یه خونه شو تو ویرونی
از این بیشتر نپرس از عشق
نمی دونم ، نمی دونی
...
این آهنگ واقعا خداست گوش کنید

خلوت نوشت  ||  ۲۳:۲۶||

این خرداد ِ گرم ِ گرم...

خلوت نوشت  ||  ۲۰:۲۲||

۱۳۸۷ خرداد ۱, چهارشنبه

مادرم بعد از گذشت نزدیک به 5ماه هنوز اصرار داره به من ثابت کنه که حرفش درست بوده و من تو انتخاب همسر اشتباه کردم و هر بار که شروع میکنه یه موضوعی رو پیش بکشه درست که من به روی خودم نمیارم و خیلی مسالمت آمیز و با خنده وشوخی اون موضوع رو میپیچونم ولی امواج منفی که از گفتن حرفای سراسر منفی نگرانه مادرم خیلی آزارم میده یعنی یه جوری میشینم دپ میزنم که دلم به حال خودم میسوزه با اینکه کاملا واضح و مبرهنه در واقعیت اون موضوع وجود نداره وطبق معمول حرفای امیدبخش پدرم آرومم میکنه مامان از روزی که همسر اینا اومدن خواستگاری مخالفت شدیدی داشت جوری که به خاطر جواب مثبت بابا و من یه چیزی حول وحوش دو سه هفته تشنج بدی تو خونمون بود و اوضاع بدجوری قمر در عقرب بود اونم خونه ما که همیشه توش آرامش و سکون و قرار بود و این چیزها اصلا تعریف نشده است خصوصا قهر کردن طی اون دو سه هفته مذکور مامان با من و بابا شدیدا قهر بود و خودشم تو عذاب انداخته بود یادمه یه هفته درست غذا نخورد و همه نگرانش بودیم بعد از اینکه همه چیز تموم شد روابط خیلی خوب و مسالمت آمیز شد مخصوصا روابط مامان وهمسر ولی در نبود همسر یه وقت که میشینم مثلا مثل مادرو دختر حرف بزنیم (چقدرم که تفاهم داریم و هم سلیقه ایم!!!) یه موضوعی رو مطرح میکنه که با اینکه خودم میدونم اون قضیه اصلا وجود نداره ولی یه جوری ته دلم خالی میشه و چند روزی حالم دگرگونه جالب اینجاست که یه جوری هم بعدا به خودش ثابت میشه که اون موضوع وجود نداره و خودشم قبول داره خلاصه که امیدوارم مامان با گذشت زمان زودتر بتونه با خودش کنار بیاد و دیدش مثبت بشه به همسر

خلوت نوشت  ||  ۱۳:۰۹||

۱۳۸۷ اردیبهشت ۳۱, سه‌شنبه

بابا بس کنید این کامنت مسخرهء وبلاگ قشنگی داری به من سربزن و این صحبتا رو ای بابا چقدر آدم حرف نزنه به روشون نیاره اصلا مگه وبلاگ مینویسین که صرفا بهتون سربزنن بابا اول از همه آدم واسه دل خودش مینویسه چندساله این کامنت مسخره رو میذارین تو وبلاگای مردم بسه دیگه.
خداروشکر تو این وبلاگم از این خبرا نیست

خلوت نوشت  ||  ۱۷:۴۶||

جان ِمن جان دلم به از این باش که پریشانه دلم
بی تو ویرانه دلم
هرچه گویی تو همان
هرچه خواهی تو بکش خط ونشان
ای بلای تو به جان

...
یادمه پارسال چقدر این آهنگ منصور رو میگوشیدم یعنی خیلی میگوشیدم، هرچند با حال امسالم در ارتباط نیست ولی بازم میگوشمش !

خلوت نوشت  ||  ۱۷:۴۲||

۱۳۸۷ اردیبهشت ۳۰, دوشنبه

دپرسی بهاری دیگه به اوج خودش رسیده...
یعنی کی این بهار تموم میشه :(

خلوت نوشت  ||  ۲۰:۴۸||

۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۹, یکشنبه

چقدر مزه میده وقتی یه کابوس رو تمام دیدی بعد همون موقع که داشتی کابوس میدیدی هی داشتی خدا خدا میکردی که خواب باشه و بعد که بیدار بشی ببینی همه اون چیزایی که دیدی فقط یه خواب بوده

خلوت نوشت  ||  ۰:۴۵||

۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۸, شنبه

گشتیم سوژه پیدا نشد واسه بحث کردن با همسر نشستیم سر قهرمانی پرسپولیس کل کل کردیم هی ام وسطش میخندیدیم باز حرف خودمونو میزدیم آخرشم هیچکی یه میلیمتر از موضع خودش کنار نرفت قرار شد یکی طلب همسر باشه تا اون موقعی که دور دورِ استقلال و آبیها باشه نمیدونم بده یا خوبه که تنها نقطه عدم تفاهم من و همسر اینه که من استقلالیم و اون پرسپولیسی هر کدوممون هم طرفدار دو آتیشه

خلوت نوشت  ||  ۲۳:۴۲||

۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۷, جمعه

حس امنیت!

مهمترین چیزی که وقتی هست توش غرقم...

خلوت نوشت  ||  ۲۰:۱۰||

۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۵, چهارشنبه

تو واسه من عزیزتر از آنی که از تو دلگیر بشم

خلوت نوشت  ||  ۱۱:۳۷||

۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۴, سه‌شنبه

شاید اینجا تو این وبلاگه نشستم و از رازها و دردهای قدیمیم گفتم واسه اینکه قدر روزای حالمو بدونم اینا رو شاید فقط میشه اینجا نوشت تو خلوت و آرومی و چند نفری که اینجا رو میخونن و این حس رو به من میدن که با دیوار حرف نمیزنم و یه نفسی هست و تو سلول انفرادی نیستم :)

خلوت نوشت  ||  ۱۹:۳۲||

خوب قضیه پست قبل همون فبهاالمراد شد و خیال جمعی راحت شد چه خوب شدا خودمو دلداری دادم بعدشم به فال نیک گرفتم و اونی شد که میخواستم :) فقط طفلکی همسر که یه مقدار زیادی رو اعصابش پیاده روی کردم و اینا بنده خدا اصلا به روم نیاورد خوب اگه میخواستم رو اعصاب اون پیاده روی نکنم رو اعصاب کی پیاده روی میکردم خوب :P

خلوت نوشت  ||  ۱۲:۲۸||

۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۳, دوشنبه

اگه نشده باشه که فبهاالمراد اگرم اتفاق افتاده باشه که فدای سرم!

به همین راحتی آدم میتونه خودشو دلداری بده :D

خلوت نوشت  ||  ۲۱:۳۶||

چند روز پیشا با همسر رفته بودیم سینما من یه سوتی خفنی دادم که دیدم حیفه ننویسم دور همی بخندیم!! اولش که ما نشستیم داشت تبلیغای اول فیلم رو نشون میداد من یه صدای ضعیف یکی از آهنگای سیاوش قمیشی رو میشنیدم که فکر کردم ردیف پشتمون دارن mp3 گوش میدن و نمیخوان تبلیغها رو ببینن خلاصه همینجوری ادامه داشت که دیدم فیلم شروع شده و هنوز ادامه داره یه 5 دقیقه گذشت و همچنان صدای سیاوش قمیشی ِ یواش داشت پخش میشد که من یه سری هم غضب آلود برگشتم پشت سریها رو نگاه کردم که مثلا چه معنی داره تو سینما mp3 گوش میدین و اینا بعد دیدم نه چاره ساز نیست با صدای یه کوچولو بلند که عقبیها هم بشنون به همسر گفتم واه واه معلوم نیست اومدن سینما یا سیاوش قمیشی گوش بدن!!! چندتا واه واه و ایش ایش هم همراهش بعد خواستم یه چیزی از کیفم بیرون بیارم که دیدم صدا نزدیکتر شد !!! بعد با عرض شرمندگی دیدم این گوشی خودم بوده تو کیفم که دستم خورده بوده به کلیدهاش و پخش mp3 گوشی طی اینهمه مدت داشته آهنگای قمیشی گوشیم رو میخونده !!!!!!!
کلی با همسر خنده مرگ شدیم :))

خلوت نوشت  ||  ۰:۵۷||

۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۲, یکشنبه


امشب ببین که دست من عطر تو رو کم میاره
امشب همین ترانه هم نفس نفس دوسِت داره
صدا صدا صدای من به وسعت یکی شدن
بیا بیا شکن شکن بیا به جنگ تن به تن

خلوت نوشت  ||  ۱۵:۳۵||

یه آمپول اساسی نوش جان کردم که نشستنم واسم معضل شده از همه بدتر اون قسمتش بود که تنهایی رفتم درمونگاه آمپول بزنم :( دردش مهم نیست دوست نداشتم تنهایی برم ولی مجبوری بود ایشالا خدا هیچ بنی بشری رو (از جمله دشمنای خونیم) روونه هیچ دکتر و درمونگاه و بیمارستانی و از قبیل جات نکنه .آمین!

خلوت نوشت  ||  ۱:۳۰||

۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۷, سه‌شنبه

یه جورایی تازه احساس میکنم تو این وبلاگ جا افتادم و خیلی راحت مینویسم واقعا اینجا برام خلوت نوشته تو خلوت خودم یه چیزایی مینویسم و میرم..

خلوت نوشت  ||  ۲۳:۰۰||

۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۶, دوشنبه

خواب سبز رازقی باش عاشق همیشگی باش
خسته ام از تلخی شب تو طلوع زندگی باش

خلوت نوشت  ||  ۲:۵۷||

امروز 15 اردیبهشته دقیقا 8 ماه میگذره که من تو زندگیم دارمش 4 ماه رسمی 4 ماه هم غیر رسمی ;) گوش شیطون کر و چشم حسود کور بهترین روزای زندگیم بوده و اونقدر خوب بوده که هنوزم یه وقتایی کابوس میبینم که خواب بودم و بیدار شدم و همه چی خواب بوده

خلوت نوشت  ||  ۱:۲۳||

 

 

صفحه اصلی
ايميل


آرشيو
فوریهٔ 2008
مارس 2008
آوریل 2008
مهٔ 2008
ژوئن 2008
ژوئیهٔ 2008
اوت 2008
سپتامبر 2008
اکتبر 2008
نوامبر 2008
دسامبر 2008
فوریهٔ 2009
مارس 2009
آوریل 2009
مهٔ 2009
ژوئن 2009
سپتامبر 2009
اکتبر 2009
نوامبر 2009
دسامبر 2009
ژانویهٔ 2010
فوریهٔ 2010
نوامبر 2010
دسامبر 2017
سپتامبر 2018
مهٔ 2020

لينکهايي که ميخونم
مطرود
پرگلک
ويولت
زهرا
روزهاي روشن
فصل گم شده
حرفهای دوستانه
موج
گاهنامه
هندونه
گيلاس خانومي
درمکانی خلوت
خياط باشي
پینگ کنید