۱۳۸۷ خرداد ۱۱, شنبه
یه جا رفته بودیم مهمونی آقای خونه وقتی داشت در مورد خانومش حرف میزد هی میگفت "عیال" من دیگه تو آخرای موقعی که اونجا بودیم کم مونده بود بزنم طرفو نمیدونم چرا نسبت به این کلمه آلرژی دارم
۱۳۸۷ خرداد ۱۰, جمعه
فکر کن؟ رستوران 469 ای که برای من سراسر خاطرات تلخ و مزخرف بود از دیشب تبدیل به یکی از مکانهای سراسر آمیخته با خاطرات شیرین من و همسر شد مرسی عزیزم :X
۱۳۸۷ خرداد ۷, سهشنبه
تو گیج و ویج از خود گم شدن ها من از من مردم و پیدا شدم باز
۱۳۸۷ خرداد ۶, دوشنبه
رفته بودم دانشگاه هم یه سری به دوستم بزنم و هم یاد خاطره ها بکنم و ادامه کارهای تموم نشدنی فارغ التحصیلی رو بکنم که اینقدر تو کارای اداری خستم کردن و اینو اونورم کردن که پشیمون شدم از یاد خاطره ها کردن هر دفه که اینجوری اذیت میشم هی انگیزه هام برای ادامه تحصیل نابود میشه :(
۱۳۸۷ خرداد ۵, یکشنبه
یه کاری کن که می تونی یه خونه شو تو ویرونی از این بیشتر نپرس از عشق نمی دونم ، نمی دونی ... این آهنگ واقعا خداست گوش کنید
۱۳۸۷ خرداد ۱, چهارشنبه
مادرم بعد از گذشت نزدیک به 5ماه هنوز اصرار داره به من ثابت کنه که حرفش درست بوده و من تو انتخاب همسر اشتباه کردم و هر بار که شروع میکنه یه موضوعی رو پیش بکشه درست که من به روی خودم نمیارم و خیلی مسالمت آمیز و با خنده وشوخی اون موضوع رو میپیچونم ولی امواج منفی که از گفتن حرفای سراسر منفی نگرانه مادرم خیلی آزارم میده یعنی یه جوری میشینم دپ میزنم که دلم به حال خودم میسوزه با اینکه کاملا واضح و مبرهنه در واقعیت اون موضوع وجود نداره وطبق معمول حرفای امیدبخش پدرم آرومم میکنه مامان از روزی که همسر اینا اومدن خواستگاری مخالفت شدیدی داشت جوری که به خاطر جواب مثبت بابا و من یه چیزی حول وحوش دو سه هفته تشنج بدی تو خونمون بود و اوضاع بدجوری قمر در عقرب بود اونم خونه ما که همیشه توش آرامش و سکون و قرار بود و این چیزها اصلا تعریف نشده است خصوصا قهر کردن طی اون دو سه هفته مذکور مامان با من و بابا شدیدا قهر بود و خودشم تو عذاب انداخته بود یادمه یه هفته درست غذا نخورد و همه نگرانش بودیم بعد از اینکه همه چیز تموم شد روابط خیلی خوب و مسالمت آمیز شد مخصوصا روابط مامان وهمسر ولی در نبود همسر یه وقت که میشینم مثلا مثل مادرو دختر حرف بزنیم (چقدرم که تفاهم داریم و هم سلیقه ایم!!!) یه موضوعی رو مطرح میکنه که با اینکه خودم میدونم اون قضیه اصلا وجود نداره ولی یه جوری ته دلم خالی میشه و چند روزی حالم دگرگونه جالب اینجاست که یه جوری هم بعدا به خودش ثابت میشه که اون موضوع وجود نداره و خودشم قبول داره خلاصه که امیدوارم مامان با گذشت زمان زودتر بتونه با خودش کنار بیاد و دیدش مثبت بشه به همسر
۱۳۸۷ اردیبهشت ۳۱, سهشنبه
بابا بس کنید این کامنت مسخرهء وبلاگ قشنگی داری به من سربزن و این صحبتا رو ای بابا چقدر آدم حرف نزنه به روشون نیاره اصلا مگه وبلاگ مینویسین که صرفا بهتون سربزنن بابا اول از همه آدم واسه دل خودش مینویسه چندساله این کامنت مسخره رو میذارین تو وبلاگای مردم بسه دیگه. خداروشکر تو این وبلاگم از این خبرا نیست
جان ِمن جان دلم به از این باش که پریشانه دلم بی تو ویرانه دلم هرچه گویی تو همان هرچه خواهی تو بکش خط ونشان ای بلای تو به جان ... یادمه پارسال چقدر این آهنگ منصور رو میگوشیدم یعنی خیلی میگوشیدم، هرچند با حال امسالم در ارتباط نیست ولی بازم میگوشمش !
۱۳۸۷ اردیبهشت ۳۰, دوشنبه
دپرسی بهاری دیگه به اوج خودش رسیده... یعنی کی این بهار تموم میشه :(
۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۹, یکشنبه
چقدر مزه میده وقتی یه کابوس رو تمام دیدی بعد همون موقع که داشتی کابوس میدیدی هی داشتی خدا خدا میکردی که خواب باشه و بعد که بیدار بشی ببینی همه اون چیزایی که دیدی فقط یه خواب بوده
۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۸, شنبه
گشتیم سوژه پیدا نشد واسه بحث کردن با همسر نشستیم سر قهرمانی پرسپولیس کل کل کردیم هی ام وسطش میخندیدیم باز حرف خودمونو میزدیم آخرشم هیچکی یه میلیمتر از موضع خودش کنار نرفت قرار شد یکی طلب همسر باشه تا اون موقعی که دور دورِ استقلال و آبیها باشه نمیدونم بده یا خوبه که تنها نقطه عدم تفاهم من و همسر اینه که من استقلالیم و اون پرسپولیسی هر کدوممون هم طرفدار دو آتیشه
۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۷, جمعه
حس امنیت!
مهمترین چیزی که وقتی هست توش غرقم...
۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۵, چهارشنبه
تو واسه من عزیزتر از آنی که از تو دلگیر بشم
۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۴, سهشنبه
شاید اینجا تو این وبلاگه نشستم و از رازها و دردهای قدیمیم گفتم واسه اینکه قدر روزای حالمو بدونم اینا رو شاید فقط میشه اینجا نوشت تو خلوت و آرومی و چند نفری که اینجا رو میخونن و این حس رو به من میدن که با دیوار حرف نمیزنم و یه نفسی هست و تو سلول انفرادی نیستم :)
خوب قضیه پست قبل همون فبهاالمراد شد و خیال جمعی راحت شد چه خوب شدا خودمو دلداری دادم بعدشم به فال نیک گرفتم و اونی شد که میخواستم :) فقط طفلکی همسر که یه مقدار زیادی رو اعصابش پیاده روی کردم و اینا بنده خدا اصلا به روم نیاورد خوب اگه میخواستم رو اعصاب اون پیاده روی نکنم رو اعصاب کی پیاده روی میکردم خوب :P
۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۳, دوشنبه
اگه نشده باشه که فبهاالمراد اگرم اتفاق افتاده باشه که فدای سرم!
به همین راحتی آدم میتونه خودشو دلداری بده :D
چند روز پیشا با همسر رفته بودیم سینما من یه سوتی خفنی دادم که دیدم حیفه ننویسم دور همی بخندیم!! اولش که ما نشستیم داشت تبلیغای اول فیلم رو نشون میداد من یه صدای ضعیف یکی از آهنگای سیاوش قمیشی رو میشنیدم که فکر کردم ردیف پشتمون دارن mp3 گوش میدن و نمیخوان تبلیغها رو ببینن خلاصه همینجوری ادامه داشت که دیدم فیلم شروع شده و هنوز ادامه داره یه 5 دقیقه گذشت و همچنان صدای سیاوش قمیشی ِ یواش داشت پخش میشد که من یه سری هم غضب آلود برگشتم پشت سریها رو نگاه کردم که مثلا چه معنی داره تو سینما mp3 گوش میدین و اینا بعد دیدم نه چاره ساز نیست با صدای یه کوچولو بلند که عقبیها هم بشنون به همسر گفتم واه واه معلوم نیست اومدن سینما یا سیاوش قمیشی گوش بدن!!! چندتا واه واه و ایش ایش هم همراهش بعد خواستم یه چیزی از کیفم بیرون بیارم که دیدم صدا نزدیکتر شد !!! بعد با عرض شرمندگی دیدم این گوشی خودم بوده تو کیفم که دستم خورده بوده به کلیدهاش و پخش mp3 گوشی طی اینهمه مدت داشته آهنگای قمیشی گوشیم رو میخونده !!!!!!! کلی با همسر خنده مرگ شدیم :))
۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۲, یکشنبه
امشب ببین که دست من عطر تو رو کم میاره امشب همین ترانه هم نفس نفس دوسِت داره صدا صدا صدای من به وسعت یکی شدن بیا بیا شکن شکن بیا به جنگ تن به تن
یه آمپول اساسی نوش جان کردم که نشستنم واسم معضل شده از همه بدتر اون قسمتش بود که تنهایی رفتم درمونگاه آمپول بزنم :( دردش مهم نیست دوست نداشتم تنهایی برم ولی مجبوری بود ایشالا خدا هیچ بنی بشری رو (از جمله دشمنای خونیم) روونه هیچ دکتر و درمونگاه و بیمارستانی و از قبیل جات نکنه .آمین!
۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۷, سهشنبه
یه جورایی تازه احساس میکنم تو این وبلاگ جا افتادم و خیلی راحت مینویسم واقعا اینجا برام خلوت نوشته تو خلوت خودم یه چیزایی مینویسم و میرم..
۱۳۸۷ اردیبهشت ۱۶, دوشنبه
خواب سبز رازقی باش عاشق همیشگی باش خسته ام از تلخی شب تو طلوع زندگی باش
امروز 15 اردیبهشته دقیقا 8 ماه میگذره که من تو زندگیم دارمش 4 ماه رسمی 4 ماه هم غیر رسمی ;) گوش شیطون کر و چشم حسود کور بهترین روزای زندگیم بوده و اونقدر خوب بوده که هنوزم یه وقتایی کابوس میبینم که خواب بودم و بیدار شدم و همه چی خواب بوده
|