۱۳۸۷ تیر ۵, چهارشنبه
داريم با همسر ميريم دنبال خونه علاوه بر اينكه يه عالمه حس عجيب دارم همش استرس دارم از اينكه خونه اي كه دلم ميخواد پيدا نكنيم
۱۳۸۷ تیر ۱, شنبه
وقتایی که همسر پیش منه یا من پیش اونم اینقدر زمان سریع میگذره که نمیفهمیم چی شد همسر میگه خیلی میترسم بریم سر خونه زندگی خودمون یه هو سرمونو بچرخونیم ببینیم شد 70 سالمون :S
۱۳۸۷ خرداد ۲۹, چهارشنبه
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم...
۱۳۸۷ خرداد ۲۶, یکشنبه
من وهمسر خفن طرفدار اسپانیاییم تو یورو 2008، یه شانسی که من آوردم اینه که تو تیمهای ملی تفاهم داریم وگرنه الانم داشتیم میزدیم سر و کله همدیگه ولی تو تیمهای باشگاهی عمرا! یعنی هر تیمی از وطنی و غیر وطنی رو بگی ما توش درگیریم باهم ...
البته بگم پرتقال رو هم دوست داریم ولی اسپانیا یه چیز دیگه است
برای چندین و چندمین بار تو این چند وقته شب کابوس وحشتناک دیدم :( نمیدونم جریان این کابوسها چیه در صورتیکه نه آشفتگی روحی و اعصاب دارم نه نگران چیزیم
۱۳۸۷ خرداد ۲۴, جمعه
همچین عذاب وجدان تو وجودم رسوخ کرده نافرم! فکر کن سه روز تمام بداخلاقی و بد خلقی و بد اخمی و خلاصه همه مدل پیاده روی ، روی اعصاب همسر انجام دادم اونم به دلیلی که الان نگاه میکنم کاملا دلیل بی دلیلی بود !! یا اگرم سوژه ای بود که بدخلقی کردم واقعا به اون مربوط نمیشد و طی همه این سه روز ِ پر از پیاده روی، روی اعصاب فقط لبخند زد و سربه سر گذاشت و صبوری کرد :( من چقدر الان وجدانم ناراحته :(
۱۳۸۷ خرداد ۲۰, دوشنبه
دشب تا صبح کابوس میدیدم :( از اون مدل کابوسها که در طی کابوس دیدن میخوای بیدار بشی و نمیتونی کابوسه اینقدر طبیعی بود واقعا حس میکردم اتفاق افتاده یه چیزی هی بهم میگفت غصه نخور این فقط یه کابوسه ولی بازم پریشون بودم و هی میخواستم بیدار بشم و نمیتونستم خیلی بد بود :(( وقتی بیدار شدم اینقدر خداروشکر کردم که واقعی نبود که حد نداره
مرسی از نگین خانوم که منو در مورد مارک فلر روشن کردن :)
فکر کن یه روز کامل نشستم پای سرچ کردن در مورد مارکهای خوب برای یکی دو مورد لوازم خانگی!! یعنی الان همه چی رو دارم شکل لوازم خانگی میبینم درسته تعداد زیادی اینجا رو نمیخونن اما کسی هست بدونه مارک Feller چه جوریه ؟ بیشتر برای ماکروویوش میخوام پستم خاله زنکی شد یعنی؟
۱۳۸۷ خرداد ۱۸, شنبه
این تعطیلات بدجوری کسلم کرده، واقعا زندگی ساکن میشه. یه وقتایی بدجوری حالم بهم میخوره از این وضعیت کشورم
۱۳۸۷ خرداد ۱۷, جمعه
حضرت زهرا رو خیلی دوست دارم همیشه یه جورایی ارتباط قلبیم با ایشون با بقیه ائمه و معصومین فرق میکنه و همیشه هوامو داشته ...
۱۳۸۷ خرداد ۱۶, پنجشنبه
چنین مجنون چرایی؟ من چه دانم من چه دانم من چه دانم ...
عجب کولاکیه این تصنیف استاد شهرام ناظری
۱۳۸۷ خرداد ۱۵, چهارشنبه
امروز 9ماه میگذره از وارد شدن همدیگه به زندگیمون 4 ماه غیر رسمی ;) و 5 ماه رسمی امروز به این نتیجه رسیدیم که انگار همش یه هفته گذشته انگار این حسی که تو وجودمه روز به روز داره بیشتر میشه
۱۳۸۷ خرداد ۱۴, سهشنبه
این غرش و بارون و رعد و برق رو دیوانه وار دوست دارم ! یه احساس خیلی خوبی توش جربان داره که مستم میکنه یه جورایی
۱۳۸۷ خرداد ۱۳, دوشنبه
مادر همسر به اندازه یه سینی بزرگ برام لواشک گوجه سبز و زرد آلو درست کرده :X یعنی من الان تو فضام !! هی میرم و میام لواشک میخورم دستش درد نکنه هرچند که به قول خودش مادرشوهر مادرشوهره ! یعنی اگه یه کوچولو یه حرفی رو بزنه که بر خلاف میل عروس باشه میگه واه واه ازون مادرشوهراست :))
۱۳۸۷ خرداد ۱۲, یکشنبه
دیروز یه رستوران دعوت بودیم از طرف یکی از فامیلها که یه عالمه مهمونای فامیل دور ِ رودربایستی دار خفن! هم اونجا بودن که همسر هم نتونست بیاد (یعنی مامان یه جور خیلی بدی گفت که تو هنوز تو خانواده پدریت هستی و باید تنها بیای و اینا که من مردم و زنده شدم ازخجالت جلوی همسر که پیچوندمش و اینا) خلاصه موقع خداحافظی یکی از این فامیلای دور ازم پرسید اسم همسر چیه که من تو گیر و دار خداحافظی با بقیه بودم و یه ور صورتمو داشت یکی دیگه ماچ میکرد و با یکی دیگه اونور خدافظی میکردم که برگشتم گفتم آقا... یعنی وقتی گفتم از سوتی که خودم دادم داشتم دیوونه میشدم یعنی نمیدونم این پسوند آقا از کجا اومد تو دهنم :( از دیشب تا حالا یه جوریمه :( حتما پیش خودشون گفتن واه واه این دیگه چقدر شوهر ذلیله :((
|
|
|
|