۱۳۸۷ مرداد ۲۸, دوشنبه
خیلی وقته نتونستم به خلوت نوشتم سر بزنم یه مدت که کامپیوترم خراب بود یه چند وقتم که درگیر کارای عروسی بودم از بیستم مرداد رسما زندگی زیر یک سقف شروع شد :) ولی من یه جوریم همه چیز این خونه برام غریبه است باورم نمیشه خانوم این خونه ام باورم نمیشه دیگه دختر بابایی نیستم و عصرها بساط چاییمون به راه نیست باورم نمیشه دیگه تو خونه پدری وقتی با همسر میام یه مهمونم باوم نمیشه که شب عروسی اونقدر گریه کرده باشم که تمام فیکساتور های آرایشگره هم از کار بیفته و کل آرایشها به هم بریزه و همه مهمونا از شدت هق هق من گریه شون بگیره مطمئنم همسرم همونیه که باید می بود و انتخاب خودمو قبول دارم ولی عادت کردن به شرایط جدید و مهمترین تحول زندگیم برام یه مقداری سخته اونم من که یه دونه دختر خونه بودم و پادشاهی بودم واسه خودم و حالا یه عالمه دور شدم از خونه پدری ، امروز بعد از ماه عسلمون سریع اومدم خونه پیش بابایی و بقیه و دارم یه دل سیر نگاهشون میکنم دیشب که کلی مراسم اشک ریزون داشتم و اصلا هم دست خودم نبود شب موقع خوابیدن یهو بغضم شکست و حالا گریه نکن کی گریه کن همسر هی میگفت خوب واسه چی گریه میکنی و واقعا جوابی براش نداشتم جدی جدی نمیدونستم چم شده همسر گفت حتما فردا بریم اون طرف که دلتنگی نکنی و حالا هم اینجام قراره شب هم بمونم ;)
|
|
|
|
0 نظر:
ارسال یک نظر
اشتراک در نظرات پیام [Atom]
<< صفحهٔ اصلی