۱۳۸۷ آبان ۱۱, شنبه
خدا میدونه با خوندن این پست ویولت چقدر زار زدم و همینجوری اشکام میومد و دست خودم نبود یه جوری یه غربتی تو نوشته اش بود که پشت آدم رو میلرزوند :(
دو روزه وبلاگ خودم خوابیده و انگار یه چیزی گم کردم :( چقدر بده به یه چیزی وابسته باشی بعد اینجوری بره تو کما :S
|