۱۳۸۸ آذر ۲۹, یکشنبه
توی مطب دکتر که بودم که فوق العاده شلوغ هم بود به کیسهای متفاوتی برخورد میکردم از جمله خانومهایی که مشکلات زیادی داشتن برای باردارشدن و یا بارداریهای سختی که داشتن خانومی اومده بود که باید بیمارستان بستری میشد و دهانه رحمش رو میدوختن که بتونه بچه رو نگه داره ، خانومی بود که بعد از 5-6 سال سعی کردن نتونسته بود باردار بشه ، یکی رو بغل کرده بودن آورده بودن که به هیچ عنوان نباید تکون میخورد و استراحت مطلق بود و امکان سقط جنین داشت یکی سقطهای مکرر یکی حاملگی خارج رحم و هزارتا درد و بدختی و . . . انگاریکی هی نداد میداد اینا رو ببین و خدا رو شکر کن که بدون هیچ دردسری صاحب بچه شدی و بارداری تا اینجا شکر خدا بدون مشکل رو گذروندی کم ناشکر باش منم به اون ندا قول دادم که دیگه ناشکری نکنم
۱۳۸۸ آذر ۲۷, جمعه
بالاخره رفتیم دکتر و در عین ناباوری هفته هفتم بارداری رو اعلام کرد و الان ما صاحب یه جنین 7 هفته ای هستیم خیلی باورش سخت بود خیلی مخصوصا برای منی که همیشه از بچه و بچه داری و وظیفه مادرانه و این صحبتا فراری بودم و نمیخواستم زیر بارش برم چی بگم، کم کم دارم به خودم حالی میکنم که اینم یه واقعیته که باید باهاش کنار بیام فقط با تمام وجودم امیدوارم این دوره بارداری و روزهای اولیه بچه داری که میدونم خیلی سخته رو خدا برام آسون و راحتشو بخواد که هیچ رقمه نمیتونم سختشو تحمل کنم . . .
۱۳۸۸ آذر ۱۸, چهارشنبه
دیروز تست بیبی چکم مثبت بود اینقدر مطمئن بودم که منفیه که حتی نمیخواستم برم تست بگیرم اما انگار یکی ندا میداد نه برو وقتی مثبت شد نمیدونم چرا زدم زیر گریه ،من اصلا انتظارشو نداشتم چیزی به اسم بچه تو برنامه م نبود حالا حالاها بعد از ظهر که همسر اومد رفتیم برای آزمایش خون جوابش امروز میاد همسر هنوز باور نداره هی میخنده و میگه جنس این بیبی چک خوب نبوده جدی نگیرش آزمایش بهتره در صورتیکه من خارجکی ترین و گرونترینشو خریدم و درجا هم جوابش مثبت بود نمیدونم چی بگم فعلا هنگ هنگم
|
|
|
|