خلوت نوشت

خلوت نوشت                                  
......

یکشنبه ۲۴ ژانویهٔ ۲۰۱۰

چهارشنبه رفتم برای یه نوع سونوگرافی که سلامت جنین رو بررسی میکرد و یه جورایی هم تشخیص سندرم داون که مطمئن بشیم نی نی سالم تشریف دارن که شکر خدا همه چیز نرمال بود و سالم قد نی نی هم یه مقداری از نرمال بلندتر بود winkingبه هرحال با وجود یه مامان و بابای قد بلند بایدم نی نی بلند بشه از این حس خود جیگر بینی و نوشابه باز کنی بگذریم winkingچیزی که تو سونوگرافی شدیدا منو به حیرت وا داشت اینکه چیزی که دفه قبل دیدم یه نقطه بود که تو 6 هفتگی بود و الان توی 12 هفتگی یه آدم کامل بود با همه اعضای بدن که قشنگ مشخص بود اکثر اعضاب بدنش کامل شده! وااای واقعا آدم تو بیان قدرت خدا میمونه تازه دستش رو هم تکون میداد :)) 

دوشنبه ۴ ژانویهٔ ۲۰۱۰

یه حاجتی داشتم که دوساله دارم براش دعا میکنم و ختم میگیرم الان یه کورسوی امیدی پیدا شده و ممکنه که به حقیقت بپیونده اگر بشه که خوب مزایای خیلی زیادی داره برام لطفا هرکی از اینجا رد میشه یه دعایی بکنه واسم ممنون میشم

یکشنبه ۲۰ دسامبر ۲۰۰۹

توی مطب دکتر که بودم که فوق العاده شلوغ هم بود به کیسهای متفاوتی برخورد میکردم از جمله خانومهایی که مشکلات زیادی داشتن برای باردارشدن و یا بارداریهای سختی که داشتن خانومی اومده بود که باید بیمارستان بستری میشد و دهانه رحمش رو میدوختن که بتونه بچه رو نگه داره ، خانومی بود که بعد از 5-6 سال سعی کردن نتونسته بود باردار بشه ، یکی رو بغل کرده بودن آورده بودن که به هیچ عنوان نباید تکون میخورد و استراحت مطلق بود و امکان سقط جنین داشت یکی سقطهای مکرر یکی حاملگی خارج رحم و هزارتا درد و بدختی و . . . انگاریکی هی نداد میداد اینا رو ببین و خدا رو شکر کن که بدون هیچ دردسری صاحب بچه شدی و بارداری تا اینجا شکر خدا بدون مشکل رو گذروندی کم ناشکر باش منم به اون ندا قول دادم که دیگه ناشکری نکنم

جمعه ۱۸ دسامبر ۲۰۰۹

بالاخره رفتیم دکتر و در عین ناباوری هفته هفتم بارداری رو اعلام کرد و الان ما صاحب یه جنین 7 هفته ای هستیم خیلی باورش سخت بود خیلی مخصوصا برای منی که همیشه از بچه و بچه داری و وظیفه مادرانه و این صحبتا فراری بودم و نمیخواستم زیر بارش برم چی بگم، کم کم دارم به خودم حالی میکنم که اینم یه واقعیته که باید باهاش کنار بیام فقط با تمام وجودم امیدوارم این دوره بارداری و روزهای اولیه بچه داری که میدونم خیلی سخته رو خدا برام آسون و راحتشو بخواد که هیچ رقمه نمیتونم سختشو تحمل کنم . . .

چهارشنبه ۹ دسامبر ۲۰۰۹

دیروز تست بیبی چکم مثبت بود اینقدر مطمئن بودم که منفیه که حتی نمیخواستم برم تست بگیرم اما انگار یکی ندا میداد نه برو وقتی مثبت شد نمیدونم چرا زدم زیر گریه ،من اصلا انتظارشو نداشتم چیزی به اسم بچه تو برنامه م نبود حالا حالاها بعد از ظهر که همسر اومد رفتیم برای آزمایش خون جوابش امروز میاد همسر هنوز باور نداره هی میخنده و میگه جنس این بیبی چک خوب نبوده جدی نگیرش آزمایش بهتره در صورتیکه من خارجکی ترین و گرونترینشو خریدم و درجا هم جوابش مثبت بود نمیدونم چی بگم فعلا هنگ هنگم 

سه‌شنبه ۱۷ نوامبر ۲۰۰۹

تو ای بال و پر من رفیق سفر من 
میمیرم اگه سایه ات نباشه روسرمن 
تو ای خود خودِ عشق که بی تو نفسم نیست 
کجا تو خونه داری که هرجا میرسم نیست 
اهل کدوم دیاری گل تو کدوم بهاری
که حتی فصل پاییز باغ ترانه داری 

یکشنبه ۱ نوامبر ۲۰۰۹

من عاشق یادآوری یه سری از لحظات خوبمونم یعنی یه جوری باعث میشه روابطمون با همسر دچار روزمرگی نشه یه جوری شیرین و دوست داشتنیه ،یاد آوری روزایی که یواشکی میرفتیم بیرون و کافی شاپ بازی و ولگردی و پیاده روی فکر کن همسر اون موقع با اون مسیر دورش هروز یا یه روز درمیون اقلش اون همه راه رو میکوبید و میومد که بریم بیرون و نقطه پایان و خداحافظی هم چهارراه ولیعصر بود که هردومون بهش آلرژی پیدا کرده بودیم و چه سخت بود اون خداحافظی های بی بوسه! یادآوری اولین ها ،یادآوری اولین باری که گرمای دستشو حس کردم اولین باری که عمیق نگاهشو حس کردم و ... دوست ندارم هیچ وقت رابطه مون رنگ کهنگی بگیره ...

 

 

صفحه اصلی
ايميل


آرشيو
February 2008
March 2008
April 2008
May 2008
June 2008
July 2008
August 2008
September 2008
October 2008
November 2008
December 2008
February 2009
March 2009
April 2009
May 2009
June 2009
September 2009
October 2009
November 2009
December 2009
January 2010

لينکهايي که ميخونم
مطرود
پرگلک
ويولت
زهرا
روزهاي روشن
فصل گم شده
حرفهای دوستانه
موج
گاهنامه
هندونه
گيلاس خانومي
درمکانی خلوت
خياط باشي
پینگ کنید