خلوت نوشت

خلوت نوشت                                  
......

۱۳۹۹ اردیبهشت ۲۲, دوشنبه

امروز 22 اردیبهشت سال 99 هست تو پروژه پارکینگ طبقاتی بانک مرکزی ام تو شرکت خوب قدرکار تو پروژه ای که بهترین روزهای کاریمو گذروندم و تجربه های خیلی خوبی داشتم کار تقریبا تموم شدست و داریم خورده کاری انجام میدیم که تحویل بدیم بیایم بیرون خوشبختانه شرکت چندتا پروژه کوچیک داره و قراره بریم جاهای دیگه .
هوای بهاریه میرم تو محوطه باشگاه قدم میزنم و حال خوبی میده 
خدایا شکرت

خلوت نوشت  ||  ۱۰:۱۹||

۱۳۹۷ مهر ۷, شنبه

من دوباره برگشتم دقیقا از آذرماه پارسال تا الان خیلی اتفاقات افتاده تو محل کار قبلی خیلی ماجراها پیش اومد و با خاطرات تلخی اومدم بیرون خداروشکر که جای خیلی بهتری مشغول به کار شدم اما اثرات خیلی بدی روم داشت امیدوارم زودتر از لحاظ روحی روبراه شم . . . 

خلوت نوشت  ||  ۱۴:۱۶||

۱۳۹۶ آذر ۲۹, چهارشنبه

سلام
از آخرین بازی که اینجا رو آپدیت کردم 7 سال میگذره بعد از چندین وچندسال اومدم بنویسم چه حس غریبی .
از آخرین بازی که آپدیت کردم من نوشین مادر همون پسرم که الان 7 سال و اندی سن داره کلاس دومه و بسیار پسر باهوش و دوست داشتنی شده و در کنار همسرم زندگی خوبی داریم.
من تو 18 ماهگی پسرم ادامه تحصیل دادم و کاردانی رو تبدیل به لیسانس مهندسی برق کردم سریع بعدم ارشد خوندم.
الان مهندس برقم و تو پروژه های ساختمانی کار میکنم با تحمل سختی و تلاش زیادی والبته حمایت همسر و خانوادم تونستم تو کارم سریع پیشرفت کنم . الهی شکر الهی شکر الهی شکر .
تو این سالها خیلی دوییدم خیلی، شاید همون تا 18 ماهگی پسرم تو سکون و قرار بودم بعدش دیگه دوییدم که از همه زمانم استفاده کنم روزهایی که به بخوام به بطالت بگذرونم خداروشکر که کم بوده .
چه خوب که اینجا بود اینهمه وبلاگ و وبلاگ نویسی تو هاستهای مختلف اینور اونور شدو خیلی از آرشیوم از دست رفت اما اینجا خیلی خاطرات خوبی رو یادآوری کردم واسم .
صد البته طی این سالها همش خوبی و خوشی نبوده و صد البته زندگی فراز و نشیبهای خودشو داشته شکرگزار درگاه الهی هستم . 

خلوت نوشت  ||  ۱۱:۲۰||

۱۳۸۹ آبان ۱۶, یکشنبه

+وای خیلی وقته اینجا میخوام بنویسم و وقت نمیشه ، وقتم خیلی کمه پسر خوشگلم به دنیا اومد زایمان خیلی راحتی داشتم اما چشمتون روز بد نبینه روزای اول واقعا وحشتناک بود اساس کشی خونمون درست 4 روز بعد از زایمانم شد روزای اولی که اومدم بچه رو شیر بدم سینه ام زخم شد و زخمش یکماه طول کشید که خوب بشه یعنی یک ماه هربار موقع شیر دادن ضجه میزدم و گریه میکردم :( خلاصه هرچی بود گذشت الان پسرم سه ماه ونیمه است وفوق العاده شیرین شده و دوست داشتنی 

خلوت نوشت  ||  ۱۷:۲۲||

۱۳۸۸ اسفند ۷, جمعه

حسم میگفت این بچه باید پسر باشه که دقیقا هم درست بود این حس همون حسی بود که میگفت باردارم و جدی نمیگرفتمش دائم دارم چهره اش رو مجسم میکنم تو ذهنم همون حس میگه همون شکلیه که دارم تجسمش میکنم :)

خلوت نوشت  ||  ۲۲:۳۳||

۱۳۸۸ بهمن ۴, یکشنبه

چهارشنبه رفتم برای یه نوع سونوگرافی که سلامت جنین رو بررسی میکرد و یه جورایی هم تشخیص سندرم داون که مطمئن بشیم نی نی سالم تشریف دارن که شکر خدا همه چیز نرمال بود و سالم قد نی نی هم یه مقداری از نرمال بلندتر بود winkingبه هرحال با وجود یه مامان و بابای قد بلند بایدم نی نی بلند بشه از این حس خود جیگر بینی و نوشابه باز کنی بگذریم winkingچیزی که تو سونوگرافی شدیدا منو به حیرت وا داشت اینکه چیزی که دفه قبل دیدم یه نقطه بود که تو 6 هفتگی بود و الان توی 12 هفتگی یه آدم کامل بود با همه اعضای بدن که قشنگ مشخص بود اکثر اعضاب بدنش کامل شده! وااای واقعا آدم تو بیان قدرت خدا میمونه تازه دستش رو هم تکون میداد :)) 

خلوت نوشت  ||  ۱۴:۴۸||

۱۳۸۸ دی ۱۴, دوشنبه

یه حاجتی داشتم که دوساله دارم براش دعا میکنم و ختم میگیرم الان یه کورسوی امیدی پیدا شده و ممکنه که به حقیقت بپیونده اگر بشه که خوب مزایای خیلی زیادی داره برام لطفا هرکی از اینجا رد میشه یه دعایی بکنه واسم ممنون میشم

خلوت نوشت  ||  ۱۳:۴۳||

 

 

صفحه اصلی
ايميل


آرشيو
فوریهٔ 2008
مارس 2008
آوریل 2008
مهٔ 2008
ژوئن 2008
ژوئیهٔ 2008
اوت 2008
سپتامبر 2008
اکتبر 2008
نوامبر 2008
دسامبر 2008
فوریهٔ 2009
مارس 2009
آوریل 2009
مهٔ 2009
ژوئن 2009
سپتامبر 2009
اکتبر 2009
نوامبر 2009
دسامبر 2009
ژانویهٔ 2010
فوریهٔ 2010
نوامبر 2010
دسامبر 2017
سپتامبر 2018
مهٔ 2020

لينکهايي که ميخونم
مطرود
پرگلک
ويولت
زهرا
روزهاي روشن
فصل گم شده
حرفهای دوستانه
موج
گاهنامه
هندونه
گيلاس خانومي
درمکانی خلوت
خياط باشي
پینگ کنید