۱۳۸۷ خرداد ۱, چهارشنبه
مادرم بعد از گذشت نزدیک به 5ماه هنوز اصرار داره به من ثابت کنه که حرفش درست بوده و من تو انتخاب همسر اشتباه کردم و هر بار که شروع میکنه یه موضوعی رو پیش بکشه درست که من به روی خودم نمیارم و خیلی مسالمت آمیز و با خنده وشوخی اون موضوع رو میپیچونم ولی امواج منفی که از گفتن حرفای سراسر منفی نگرانه مادرم خیلی آزارم میده یعنی یه جوری میشینم دپ میزنم که دلم به حال خودم میسوزه با اینکه کاملا واضح و مبرهنه در واقعیت اون موضوع وجود نداره وطبق معمول حرفای امیدبخش پدرم آرومم میکنه مامان از روزی که همسر اینا اومدن خواستگاری مخالفت شدیدی داشت جوری که به خاطر جواب مثبت بابا و من یه چیزی حول وحوش دو سه هفته تشنج بدی تو خونمون بود و اوضاع بدجوری قمر در عقرب بود اونم خونه ما که همیشه توش آرامش و سکون و قرار بود و این چیزها اصلا تعریف نشده است خصوصا قهر کردن طی اون دو سه هفته مذکور مامان با من و بابا شدیدا قهر بود و خودشم تو عذاب انداخته بود یادمه یه هفته درست غذا نخورد و همه نگرانش بودیم بعد از اینکه همه چیز تموم شد روابط خیلی خوب و مسالمت آمیز شد مخصوصا روابط مامان وهمسر ولی در نبود همسر یه وقت که میشینم مثلا مثل مادرو دختر حرف بزنیم (چقدرم که تفاهم داریم و هم سلیقه ایم!!!) یه موضوعی رو مطرح میکنه که با اینکه خودم میدونم اون قضیه اصلا وجود نداره ولی یه جوری ته دلم خالی میشه و چند روزی حالم دگرگونه جالب اینجاست که یه جوری هم بعدا به خودش ثابت میشه که اون موضوع وجود نداره و خودشم قبول داره خلاصه که امیدوارم مامان با گذشت زمان زودتر بتونه با خودش کنار بیاد و دیدش مثبت بشه به همسر
|
|
|
|
0 نظر:
ارسال یک نظر
اشتراک در نظرات پیام [Atom]
<< صفحهٔ اصلی